مرا از تو رهائی نیست
تمام هستی من ...
در حجم جذابیّت تو
نقطۀ پرگاریست بر مدار عشق تو
رهایم مکن !!
سقوط من ... در فضای بی جاذبه
حتمی است
رهایم مکن !!
نوشته شده توسط مجتبی نصیری
+
نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391 8:10 توسط آوا
|
چقدر فاصله اینجاست بین آدم ها
چقدر عاطفه تنهاست بین آدم ها
کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد
و او هنوز شکوفاست بین آدم ها
کسی به خاطرپروانه ها نمی میرد
تب غرور چه بالاست بین آدم ها
و ازصدای شکستن کسی نمی شکند
چقدر سردی وغوغاست بین آدم ها
میان کوچه ی دل ها فقط زمستانست
هجوم ممتد سرماست بین آدم ها
زمهربانی دل ها دگر سراغی نیست
چقدر قحطی رویاست بین آدم ها
+
نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391 12:24 توسط آوا
|
مرا
باد
در این کوچه
با برگهایم می چرخانَد
کولی وار
دور زمین می گردانَد
با حنجره ای که
شبانه ترین شبها را می خوانَد
در این پاییز
ای دل
از برگباری موحش در باد مهراس
این که
پاییز، پاییز است
برگ، برگ
و باد ،باد
این که
پاییز ، همان مرگ است
برگ ، تویی
و باد ، عابری همیشه است –
نه ، مهراس
و وقتی که برگباری موحش
بر شانه هایت می بارد
بگذر
از کوچه یی پاییز زده
در جادویش ، زیبا ، مرموز –
+
نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1390 12:20 توسط آوا
|
در آغوش خــــدا گریستم تــا نوازشم کند
پـرسید : فرزندم پس آدمت کو ؟؟
اشک هایم را پـاک کـــردم و گفــــتم : در آغوش حـــوای دیگریـست.
خدایا تو با من بمان!!!!
که محتاج ماندن خلقت نباشم!!!
آمین!!!!**
نوشته شده توسط مجتبی نصیری
+
نوشته شده در یکشنبه 18 دی1390 13:10 توسط آوا
|
امشب به مهمانی تو می آیم
نه چشمان فریبنده ات را میخواهم
و نه لبان خیس تبدارت را
مرا یک آغوش به وسعت دستانت کافی است
دلم گرفته ...
غم هایم را بغل کن عشقم...
دلتنگ تو امروز شدم تا فردا
فردا شد و باز هم تو گفتی فردا
امروز دل من مانده و یک دنیا حرف
یک هیچ، به نفع دل تو تا فردا...
نوشته شده توسط مجتبی نصیری
+
نوشته شده در دوشنبه 11 مهر1390 9:26 توسط آوا
|
همیشه خوب خداحافظی كنید!
گاهی همه چیز آنقدر سریع اتفاق میافتد
كه فرصتی برای یك خداحافظی خوب پیدا نمیكنید !
گاهی جای بوسهای كه هنگام خداحافظی نكردهاید،
تا ابد درد میكند....
باور کنید...!!!!!!
نوشته شده توسط مجتبی نصیری
+
نوشته شده در شنبه 26 شهریور1390 9:3 توسط آوا
|
از هیاهوی واژه ها خسته ام
من سکوتم را از اوراق سپید آموخته ام
آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست؟
همیشه در خلو ت مرگ را مجسم دیده ام
آیا مرگ خونسردترین واژه ها نیست؟
تا چشمم را گشودم
ازچشم زندگی افتادم
شبی شاید امشب زیر نور یک واژه خواهم نشست
نام خونسرد معشوقه ام را بر حواس پنجگانه ام
خال خواهم کوفت
وهم ز مان پایین آخرین برگ خاطراتم
خواهم نوشت : پایان
+
نوشته شده در سه شنبه 24 خرداد1390 20:10 توسط آوا
|
سهم من از بی قراری این همه قرار ، همان بی قراریست
سهم من از این همه نبودن تو ، تنهایی است
تو می روی تا با اولین باران بیایی
می بینی تک ستاره ی آسمان خیال من
باران آمد و تو هنوز هم نیامدی
راستی گفتی در کدامین روز و ساعت
با کوله باری از خواستن من سر می رسی ؟!
می دانی عزیز من
این جاده سالهاست میهمان کودکان رویا و مردمان پاییزی است
دیگر خسته شده از نگاه سرد هرکه چون من !
یا تا در آغوش خیال تو شاپرکان ساده را قصه کنم
بیا تا برایت از اولین نگاه صیادگون تو حرفی بزنیم
بیا آرام روزهای بی قراری این من بی قرار
بیا که خستگی برید امان من بی تو را
بیا که این مردمان پاییزی خود باید به دنبال باران شوینده روند
همین مهربان من ... همین !
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 خرداد1390 14:5 توسط آوا
|
وجودم تاریک است
درست مثل رنگ خالص بدی.
خبری از معجزه نیست.
ناجی من فراری شده.
ازبس که کلاغ روی بام سیاه بود
سایه اش ارزان خود را به باد فروخت.
حالا هوا نیز برایم سنگین است.
حتی نگاه ستاره نیز سنگین است.
چه کنم با قلب سیاهم؟!
که اگر اندکی روشن می نمود
تو از آن نمی گریختی.
اما ای کاش می دانستی
قلبم به خاطر شعله های جان گداز عشق سوخت.
و آن چه تو دیدی خاکستر سیاهش بود.
نه وجودی که در اوج سیاهی عاشق مانده!
از عشق زیادی سوختم...
+
نوشته شده در سه شنبه 13 اردیبهشت1390 20:34 توسط آوا
|

وقتی روزگار مرا فراموش میکند
دیگر امیدی برای آینده نیست
زندگی را به دست فراموشی می سپارم
زیرا که زندگی مرا سالهاست فراموش کرده است
شادیها را در تاریکی دفن کرده ام
تا بتوان در کنار غم ها به آرامش برسم
چراغ سیاه تنهایی را در اتاقم نهاده ام
و تاریکی و تنهایی فضای اتاقم را پوشانده است
سالهاست که دیگر صدای خودم تنها صدای ماندگار گشته
زمزمه های لرزان و اشکهای ریزان
دیگر حتی نعره هایم نیز شنیده نمی شوند
به انتظار نشسته ام اما از انتظار نیز خسته شده ام
مرگ نیز مرا لایق بردن نمی داند
به کجا پناه ببرم!!
+
نوشته شده در شنبه 27 فروردین1390 19:10 توسط آوا
|

کسی
به سوگ نشست
و در مصیبت آن روزگار خوب گریست
کسی نمی داند
که پشت پنجره آواز کیست می آید
که کیست می خواند
کسی به سوگ نشست
که سوگوار جوانی ست
سوگوار امید
و سوگوار گذشتن
و برنگشتن هاست
کسی نمی داند
که پشت پنجره رودی ست در سیاهی شب
چرا نسیم
چرا آن نسیم روح نواز
میان برگ ِ درختان نمی وزد امشب ؟
همیشه تنهایی
در آستانه ی وحشت
در آستانه ی تب
کسی سراغ مرا از کسی نمی گیرد
که هستی ام تنها
در انعکاس صدایی ز دور میآید
و در سیاهی شبها
رسوب خواهد کرد
هنوز می گذرم نیمه های شب در شهر
مگر که لب بگشاید به خنده پنجره ای
کجاست دست گشاینده ؟
خواب سنگین است.
مرا به یاد بیاور
مرا ز یاد مبر
که انعکاس صدایم درون شب جاریست
کسی نمی داند
که در سیاهی شب دشنه ایست در پشتم
که در سیاهی شب خنجریست در کتفم
مرا ندیدی
دیگر مرا نخواهی دید
که پشت پنجره سرشار از سیاهی شب
که پشت پنجره آواز دیگری جاریست
میان ِ خلوت ِ خاموشی ِ شب ِ دشمن
بخوان به زمزمه آواز
سکوت را بشکن
چرا فراموشی ؟
چگونه خاموشی ؟
به گوش خویش مگر بشنویم این آواز
که عاشقان قدیمی دوباره میخوانند
مرا به نام
تورا به نام
که نام
نام ِ من و توست
عشق آواز است
مرا به نام بخوان
این سکوت را بشکن
چرا ؟
که زمزمه از آیه های اعجاز است
دریغ و درد که شرمنده ایم ، شرمنده
که هست فرصت آواز و نیست خواننده!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 18 فروردین1390 18:50 توسط آوا
|
یک نفر نیست که غم های مرا بشناسد
دل ساده ، دل تنهای مرا بشناسد
حجم خاکستری غربت تنهایی من
یک نفر نیست که دنیای مرا بشناسد
یک نفر نیست که از خاموشی چشمانم
شب یلدای غزل های مرا بشناسد
یک نفر نیست که در نیمه شب دلتنگی
غم پنهان مرا بشناسد
دلم آویخته از دار پریشانی هاست
+
نوشته شده در دوشنبه 1 فروردین1390 16:12 توسط آوا
|

چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه اش قد یک دنیا میشه
میره یک گوشه پنهون میشینه
اونجا رو مثل یه زندون میبینه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه
وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه
یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغه ابرا رو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمیشه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه
+
نوشته شده در شنبه 21 اسفند1389 9:34 توسط آوا
|
باز هم از تو می نگارم
آن قدر که همه وجود من عطر عشق تو بگیرد
آه اینک بوی خوش عاشقی را حس می کنم
گویی اینک تو با منی
این جا و در کنار من
و من با همان نگاه معصومانه عاشق
به تو می گویم:دوستت دارم
نوشته شده توسط مجتبی نصیری
+
نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند1389 8:40 توسط آوا
|
سیرم از زندگیو از همه کس دلگیرم
آخر از این همه دلگیری و غم میمیرم
پُرم از رنجُ شکستم
دل خوش سیری چند؟
دیگر از آمد و رفت نفسم هم سیرم
هرکه آمد دل تنهای مرا زخمی کرد
بی سبب نیست که روی از همه کس میگیرم
تلخی زخم زبانُ غم بی مهری ها
اینچنین کرده در آیینه هستی پیرم
دلم آنقدر گرفتست خدا میداند
دیگر از دستِ دلم هم به خدا دلگیرم...
+
نوشته شده در یکشنبه 8 اسفند1389 18:43 توسط آوا
|

ای دل ساده بکش درد که حقت این است
از زمانه بشو دل سرد که حقت این است
هر چه گفتم مشو عاشق نشنیدی حالا
همچو پاییز بشو زرد که حقت این است
دیدی آخر دم مردانه بجز لاف نبود
بکش از مردم نامرد که حقت این است
آنچه بر عاشق دل خسته روا دانستی
فلک آخر سرت آورد که حقت این است
آنکه دائم هوس سوختن ما میکرد
کاش می آمد و از دور تماشا میکرد...
+
نوشته شده در دوشنبه 18 بهمن1389 11:31 توسط آوا
|
این روزهابا سایه ام هم نمی سازم
این روزها شیشه قلبم آنقدر نازک شده
که با کوچکترین تلنگری می شکند..
بغضی سنگین سینه ام را می فشارد
و نای گفتن را از من می گیرد
آزارم می دهی.. به عمد ..
اما من آنقدر خسته ام ,
آنقدر شکسته ام که هیچ نمی گویم
نه گله ای..
نه شکوه ای..
حتی دیگر رنجیدن هم از یادم رفته است!
دیگر چیزی برای دلبستن نمانده است!
انتظار بی مفهوم است
نه کینه ای..
نه بغضی..
نه فریادی..
فقط صدای چک چک باران
این منم که روی وسعت دل زمین می گریم ...
+
نوشته شده در شنبه 2 بهمن1389 20:48 توسط آوا
|
زندگی انگار کمرنگ و کمرنگ تر می شود
هر روز پراکنده تر می شود
از درون گم گشته ام و سرگردان
دیگر هیچ چیز و هیچ کس اهمیتی ندارد
میل به زیستن را از دست داده ام
ندارم چیزی از برای بخشیدن
باقی نمانده است چیزی برای من
باشد که پایان بگشاید بند را از دست و پای من
نیست دیگر چیزی آنسان که بود
انگار چیزی گم گشته دارم از درون
گمگشتگی مرگبار.. این نمی تواند واقعی باشد
انگار توان درک این جهنم را ندارم
رسیده ام تا سر حد درد و رنجی توان فرسا
تاریکی رشدیابنده پگاه را نیز فراگرفته است
روزگاری خود بودم ، اینک اما او رفته است
هیچ کس جز خودم نمی تواند ناجی ام باشد
ولی دیگر دیر شده
دیگر توان اندیشیدنم نیست،
اندیشیدن به اینکه چرا حتی باید سعی می کردم
گذشته انگار هرگز وجود نداشته
مرگ به گرمی به استقبالم می آید،
اینک تنها می گویم بدرود.
+
نوشته شده در پنجشنبه 16 دی1389 12:40 توسط آوا
|

کلمات ناگفته ی من
پوزخند آرزوهای دور از دسترس است.
کنایه ی گلایه های همیشگی یک سینه پر درد
از صورتی پر از لبخند.
خنده های من شکوه ای از نگریستن است
از نتوانستن
از پایان یک راه
یک مسیر
یک زندگی
نمی گویم ولی حقیقت این است:
سفری که در ابتدا بامعنا بود
تمام اصول را بی معنا کرد
ونگاهی که قرار بود پناهگاه باشد
بی پناهی را سر پناه کرد.
شکایتی نیست
اگر هم باشد از که؟
از دوستی از دست رفته
از آشنایی به فراموشی دل سپرده
حرفی نیست شکایت نمی کنم .
من به گناه دیگران مصلوبم
وچیزی ندارم جز ناگفته ها یم
چیزی ندارم جز زبان اشاره ی کلماتم...
+
نوشته شده در چهارشنبه 1 دی1389 15:7 توسط آوا
|

یه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..
تو باشی منم باشم..
کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..
تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار..پاهاتم دراز کردی..
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم..
با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..
بهت می گم چشماتو می بندی؟
میگی آره بعد چشماتو می بندی ...
بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟
می گی آره بعد شروع می کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن..
یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن..
می دونی؟
می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..
یه حرکت سریع..یه ضربه عمیق..بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نمیدونی
من تیغ رو از جیبم در میارم..نمی بینی که سریع می برم..
خون فواره می زنه..رو سنگای سفید..نمی بینی که دستم می سوزه
و لبم رو گاز می گیرم که نگم آآآخ.. که چشماتو باز نکنی و منو نبینی..
تو داری قصه می گی..
من دستمو می ذارم رو زانوم..خون میاد از دستم میریزه رو زانوم
و از زانوم میریزه رو سنگا..
قشنگه مسیر حرکتش..
حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی..
تو بغلم کردی..می بینی که سرد شدم..محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم..
می بینی نا منظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر میشم..
می بینی دیگه نفس نمی کشم..
چشماتو باز میکنی می بینی من مردم..
می دونی ؟ من می ترسیدم خودمو بکشم
از سرد شدن ..از تنهایی مردن..از خون دیدن..
وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..
مردن خوب بود آرومه آروم...
گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم
نانازی جونم....شیطون هوای من....
بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی..
گریه نکن دیگه خب؟ دلم می شکنه..
دل روح نازکه.. نشکونش خب!!
+
نوشته شده در دوشنبه 15 آذر1389 14:23 توسط آوا
|
این روزها از تو روزه ام
از دیدنت از شنیدنت از گفتنت
و این روزه را نمی شکنم حتی به افطار وصال تو
.....
این روزها دل تنگی می کنم برای کسی که نمی دانم کیست
این روزها به دنبال یک منجی ام برای این زندگی
و شعر فروغ را به یاد می آورم
"نام نجات دهنده ات را از آینه بپرس"
آری به آدمها اعتباری نیست ..
.....
این روزها حس می کنم دارد جوهر نوشتنم تمام می شود
این روزها دارم باور می کنم که این من هیچوقت تغییر نمی کند
این روزها حس می کنم که هر روز امروز نیست "دیروز " است
این روزها من فقط تکرارم ..
و تا درست من بودن را خـــوب بازی نکنم تکرار خواهم بود ..
این روزها یا من شعرم را گم کرده ام یا شعرم نمی خواهد که من پیدایش کنم
این روزها دیگر توی تنهایی اتاق پشت پرده ها ،روز نیست فقط شب است
این روزها چیزی در من حل شده است و نمی گذارد که من خودم باشم ..
+
نوشته شده در یکشنبه 7 آذر1389 10:40 توسط آوا
|
تو مسئولی خداوندا مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
کدامین دست جز دست تو غم ریزد به کام من
چرا شد قرعه محنت به نام من
که حتی نیمه شبها اشک غم ریزم به پای تو
به امید صفای تو به امید دوای تو
خدایا عاصی و خسته به در گاه تو رو کردم
نماز عشق را آخر به خون دل وضوء کردم
دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی
بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم
خدایا گر تو درد عاشقی را می کشیدی
تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی
پشیمون میشدی از این که عشق رو آفریدی
بگو هرگز سفر کردی ، سفر با چشم تر کردی
کسی را بدرقه با اشک ، تو با خون جگر کردی
ز شهر آرزوهایت به ناکامی گذر کردی
گل امیدتو پرپر به خاک رهگذر کردی
خدایا گر تو درد عاشقی را می کشیدی
تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوهات می رسیدی
پشیمون میشدی از این که عشق رو آفریدی
+
نوشته شده در یکشنبه 30 آبان1389 19:3 توسط آوا
|

شب سردی است ، و من افسرده
راه دوری است ، و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
میکنم ، تنها ، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غمها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای ، این شب چقدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من ، لیک ، غمی غمناک است
+
نوشته شده در دوشنبه 24 آبان1389 11:38 توسط آوا
|

مرداب اتاقم كدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگهايم مي شنيدم
زندگي ام در تاريكي ژرفي مي گذشت
اين تاريكي، طرح وجودم را روشن مي كرد
در باز شد
و او با فانوسش به درون وزيد
زيبايي رها شده اي بود
و من ديده براهش بودم
رؤياي بي شكل زندگي ام بود
عطري در چشمم زمزمه كرد
رگ هايم از تپش افتاد
همه رشته هايي كه مرا به من نشان مي داد
در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمي گذشت
شور برهنه اي بودم
او فانوسش را به فضا آويخت
مرا در روشن ها مي جست
تاروپود اتاقم را پيمود
و به من راه نيافت
نسيمي شعله فانوس را نوشيد
وزشي مي گذشت
و من در طرحي جا مي گرفتم
در تاريكي ژرف اتاقم پيدا مي شدم
پيدا، براي كه ؟
اوديگر نبود .
آيا با روح تاريك اتاق آميخت ؟
عطري در گرمي رگهايم جابجا مي شد
حس كردم با هستي گمشده اش مرا مي نگرد
و من چه بيهوده مكان را مي كاوم
آني گم شده بود .
+
نوشته شده در سه شنبه 18 آبان1389 21:26 توسط آوا
|
بس شنیدم داستان بی کسی
بس شنیدم قصه دلواپسی
قصه عشق از زبان هر کسی
گفته اند از نی حکایت ها بسی
حال بشنو از من این افسانه را
داستان این دل دیوانه را
چشمهایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا سینه ای از سنگ داشت
با دلم انگار قصد چنگ داشت
گویی از با من نشستن، ننگ داشت
عاشقم من٫ قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشستن عار نیست
کار او آِتش زدن، من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن
من خریدن ناز ،او نفروختن
باز آتش در دلم افروختن
سوختن در عشق را از برشدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم
از غم این عشق، مردن باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست
آه٫ میترسم شبی رسوا شوم
بدتر از رسوایی ام تنها شوم
وای از این صید و آه از آن کمند
پیش رویم خنده ، پشتم پوزخند
برچنین نامهربانان دل مبند
دوستان گفتند و دل نشنید پند
خانه ای ویران تر از ویرانه ام
من حقیقت نیستم افسانه ام
گرچه سوزد پر، ولی پروانه ام
فاش میگویم که من دیوانه ام
تا به کی آخر چنین دیوانگی
پیله گی بهتر از این پروانگی
گفتمش آرام جانی ؟ گفت :نه
گفتمش نامهربانی؟ گفت :نه
گفتمش شیرین زبانی؟ گفت:نه
میشود یک شب بمانی؟گفت:نه
دل شبی دور از خیالش سر نکرد
گفتمش ٫افسوس او باور نکرد
خود نمی دانم خدایا چیستم
یک نفر با من بگوید کیستم
بس کشیدم آه از دل بردنش
آه اگر آهم بگیرد دامنش
با تمام بی کسی ها ساختم
وای بر من ساده بودم باختم
دل سپردن دست او دیوانگیست
آه غیر از من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیمار من است
فکر می کردم که او یار من است
نه٫ فقط در فکر آزار من است
یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویم کرد و رفت
مذهب او هر چه باداباد بود
خوش بحالش اینقدر آزاد بود
بی نیاز از مستی و می شاد بود
چشمهایش مست مادرزاد بود
یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت
من جوان بودم پیرم کرد و رفت
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 آبان1389 10:13 توسط آوا
|